المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

123

مروج الذهب ( فارسى )

به خدا بايد كشته شود . » آنگاه دست عاتكه را گرفت و او روى بگردانيد پس از آن پايش را گرفت و ببوسيد و گفت : « او را به تو بخشيدم . » آنگاه سه بار با وى ببود و صلح كردند . پس از آن عبد الملك برون شد و بمجلس خواص نشست ، وقتى عمرو بن بلال بيامد به دو گفت : « ابو حفص خوب تدبيرى براى قوادى به كار بردى اكنون چه مىخواهى ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان هزار دينار با يك مزرعه با همهء ابزار و برده كه در آن هست » گفت : « به تو بخشيدم . » گفت مستمريهائى هم براى فرزندان و خاندانم . گفت : آن را هم مىدهم . » وقتى كه خبر به عاتكه رسيد گفت : « لعنت بهر چه قواد است ، مرا فريب داد . » وقتى عبد الملك به حجاج نامه نوشت كه فتنه را براى من وصف كن ، حجاج جواب داد : « فتنه از پچ‌پچ شروع مىشود و با شكايت بارور مىگردد و با گفتگو بثمر ميرسد . » عبد الملك به دو نوشت : « راست گفتى و نكو وصف كردى اگر ميخواهى پيروانت با تو يك دل باشند ، آنها را مجموع نگهدار . جدا جدا عطا بده و محتاجشان بدار . » منقرى بنقل از ابو الوليد بن صباح بن وليد از ابو رياش ضبة بن نفاقه از مقلس بن سابق دمشقى سكسكى گويد : « وقتى عبد الملك خبر يافت كه ابن اشعث او را خلع كرده است ، بمنبر رفت و حمد و ثناى خدا كرد و گفت : « مردم عراق پيش از خاتمهء عمر من منتظر مرگ من هستند خدايا ما را بر كسى كه بهتر از ماست مسلط مدار و كسى را كه بهتر از اوييم بر ما مسلط مكن ، خدايا شمشير اهل شام را بر مردم عراق مسلط كن تا رضاى تو حاصل شود و چون رضاى تو حاصل شد مگذار به حد خشم تو برسد . » . وقتى عبد الملك به حجاج نوشت كه تو بنزد من مانند سالم هستى ، حجاج ندانست منظور او چيست و نامه به قتيبة بن مسلم نوشته اين را از او پرسيد . نامه را با پيكى فرستاد و چون بنزد قتيبه رسيد و نامه را به دو داد ، فرستاده بادى رها كرد و